...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥  

.Seulement , je veux être seule



 
انتقال !!!
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۳  

زخمی از عشق تمام شد !!!

مطالب جديد مرا در اين جا بخوانيد.

 



 
حافظ از معتقدان است گرامی دارش ...
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢  
زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست

پيرهن  چاک  و غزل خوان و صراحي در دست

 

نرگسـش  عربده  جوي  و لبش افسوس کنان

نيم  شب  دوش  به  بالين  من  آمد بنشسـت

 

سر    فرا   گوش   مـن   آورد   بـه   آواز   حزين

گفـت  اي  عاشق  ديرينه  من  خوابت هست

 

عاشـقي   را   کـه  چنين  باده  شبگير  دهـند

کافر   عـشـق   بود   گر   نـشود   باده  پرسـت

 

برو   اي   زاهد   و  بر  دُردکـشان  خرده  مـگير

کـه   ندادند  جز  اين  تحفه  به  ما  روز  السـت

 

آن   چـه   او   ريخت  بـه  پيمانـه  ما  نوشيديم

اگر  از  خمر  بهشت  است  وگر از باده ی مـسـت

 

خـنده    جام    مي   و   زلـف   گره   گير   نـگار
اي  بسا  توبه  که  چون  توبه ی حافظ بشکسـت

بزرگداشت حافظ ...



 
تولد ...
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢  

سلام سينا  

تولدت مبارك ...



 
تشکر و ...
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢  

چراغی داشتم کردند خاموش

خروشی داشتم کردند تاراج

(فريدون مشيری)

با تشکر از رضا  ...

تا بعد ...



 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢  

سلام
خب اينجا هم ديگه از حک در اومد
اميدوارم ديگه از اين بيجنبه بازی ها خبری نباشه.....
خب آماده حضور تکتم خانومه.....
خوش اومدی به خونه خودت!
خوش و خرم باشيد
رضا



 
لب های خشکيده ام حرفی واسه گفتن نداره ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢  

سلام !

بعد از ۱۰ روز به کمک دوستای خوبم آدم خونه به دوش ، احسان و محمد رضا دوباره تونستم بنويسم اما حالا ... حالا لب های خشکيده ام حرفی واسه گفتن نداره ! اوايل که شروع به نوشتن کرده بودم هدفم اين بود که از اين طريق ناگفته های اين دو سال رو به نيما بگم ... اما حالا ... حالا برام اهميتی نداره که نيما نوشته هام رو بخونه يا نه ... حالا برای دل خودم می نويسم ...

 

يادگار دوست (رباعيات مولوی)

به مناسبت بزرگداشت مولوی (۸ مهر)

من درد ترا ز دست آسان ندهم   /   دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردی دارم    /    کان درد به صد هزار درمان ندهم

***

هر روز دلم در غم تو زار تر است   /    وز من دل بی رحم تو بيزار تر است

بگذاشتيم غم تو نگذاشت مرا    /     حقا که غمت از تو وفا دار تر است

تا بعد ...



 
هوای عشق تازه نيست تو رگ هام ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢  
جماعت ! من ديگه حوصله ندارم
به «خوب» اميد و از «بد» گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
کاری با کار اين قافله ندارم

(احمد شاملو)

 
قصه
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢  
هرگز اين قصه ندانست کسی :
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
مدتی بود که ديگر با من
بر سر مهر نبود
آه اين درد مرا می فرسود :
او به دل عشق دگر می ورزد ؟
گريه سر دادم در دامن او
های هايی که هنوز
تنم از خاطره اش مي لرزد
بر سرم دست کشيد
در کنارم بنشست
بوسه بخشيد به من
ليک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده است

(هوشنگ ابتهاج)

 
بعدها
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢  
سلام !

يه مدت برنامه ام خيلی فشرده بود و شما هم که حسابی منو شرمنده کرديد
الان که دارم می نويسم حدود ۲۶ ساعته که بيدارم و به زور خودمو بيدار نگه داشتم . تمام شب توی تختم وول وول خوردم و فکر کردم . اما حالم خیلی خیلی خوبه
من دارم در مورد مسئله ای که از اواخر مرداد ذهنم رو مشغول کرده فکر می کنم و تصميم می گيرم . ( بگذريم شما زياد جدی نگيريد !!! )

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از اموج نور
در زمستان غبار آلود و دود
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ای ز امروزها ، ديروزها !

ديدگانم همچو دالان های تار
گونه هايم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دست های فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از راه تا در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

می رهم از خويش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افق ها دور و پنهان می شود

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

(فروغ فرخزاد)

 
اولين غزل من
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢  

شبی را بی تو سر کردن چه سخته / غمين تنها سفر کردن چه سخته
در اين ظلمت سرا در وادی شب / ز ياد تو حذر کردن چه سخته
در اين محبس در اين زندان دلگير / شب و روزم هدر کردن چه سخته
ز رويا های زيبای گذشته / زمانی دل به در کردن چه سخته


سلام !
اين اولين شعر با وزن منه ،‌ بر وزن مفاعيلن مفاعيلن فعولن در تاريخ ۴ فروردين ۸۲
همين ديگه ... من زياد نبايد پشت کامپوتر بشينم (دکتر دستور داده !!!)
رانندگی ممنوع ، استفاده از موبايل ممنوع وزياد تلويزيون نگاه کردن هم ممنوع !!! چون امواجش برای مغزم ضرر داره
همه ی اين ها فقط مرگ من رو به تعويق می ندازه ...

تا بعد ...

 
رنج
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢  
من نمی دانم
و همين درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان ، اين دانا
اين پيغمبر
در تکاپوهايش چيزی از معجزه آن سو تر
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دليلی دارد ؟

چه دليلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در يک لبخند
چه شگفتی هايی پنهان است

من بر آنم که در اين دنيا
خوب بودن به خدا سهل ترين کار است
و نمي دانم
که چرا انسان
تا اين حد
با خوبی
بيگانه ست

و همين درد مرا سخت می آزارد

(فريدون مشيری)

 
عکس تولد من
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢  
سلام !
یادتون هست ۱۵ تیر تولد گرفته بودم ؟
حالا اگر یادتون نمی یاد هم مهم نیست ، این عکس تولدمه :



معرفی : رديف بالا از راست به چپ :
پنبه زن ، پيرمرد ، می فروش ، احسان ، آدم خونه به دوش ، رژيار

رديف پايين از راست به چپ :
خودم ! ، دختر۱۵ + ۱ ساله ، احسان شيطون

عکاس ماهر !!! : هيلدا

ای عطر ريخته
عطر گريخته
دل عطر دان خالی و پر انتظار توست
غم يادگار توست .

(سياوش کسرايی)

 
تا نبض خيس صبح
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢  
آه در ايثار سطح ها چه شکوهی است!
ای سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزانی تو باد!

يک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
يک نفر آمد کتاب های مرا برد ....

(سهراب سپهری)

و من ايمان دارم به زودی يک نفر می آيد ، کسی ديگر ، کسی بهتر مرا با خود به ديار عدم خواهد برد ...
سلام !
من يه مدت نبودم چون از روز ۳ مرداد تا ۱۸ مرداد کامپيوترم دچار مشکل شده بود .
حالا درست شده .

تا بعد ...


 
چرا ... ؟
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢  
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی
کز آن گل کاغذين رويد؟

(مهدی اخوان ثالث)

 
مرد تنها
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢  
با صدای بی صدا
مثل يه کوه بلند
مثل يه خواب کوتاه
يه مرد بود يه مرد
با دستای فقير
با چشمای محروم
با پاهای خسته
يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه
نشست توی چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
سايش هم نمی موند
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهای تنها
با لب های تشنه
به عکس يه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره ، قطره
قطره ی آب
در شب بی طپش
اين طرف
اون طرف
می يفتاد تا
بشنفه صدا
صدا ، صدا
صدای پا ......

(...)

 
بهمن ۵۰ ساله شد!!!
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢  
سلام !
امروز تولد بهمن(بابامه) ...

من دلم سخت گرفته ست از اين
ميهمانخانه ی مهمان کش روزش تاريک
که به جان هم نشناخته
انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشيار

(نيما يوشيج)

 
تولد ...
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢  
تـــــــــــــولد تــــــــــــولد تولدت مبارک می فروش

خيلی بدم می ياد از اينکه تولدمون با هم تو يه ماهه
حالم بد می شه وقتی يادش می افتم

 
فصل در پی فصل
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢  
فصل در پی فصلی ديگر
چه زيباست !
در هوای مطبوع احساس شعف می کنم
اما بادی می وزد از جانب فردا
که مرا می خواند
جز اين چاره نيست که فصلی ديگر را پذيرا شوم.

(شل سيلور استاين)

سلام !

حتما اينجا رو ببينيد ، اگه نبينيد از کفتون می ره ها جون خودم !!!

 
ای شب
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢  
سلام !
امشب می خوام دست از پريشان گويی های بيهوده بردارم ، شعری بنويسم و بروم.

هان ای شب شوم وحشت انگيز !
تا چند زنی به جانم آتش
يا چشم مرا ز جای بر کن
يا پرده ز روی خود فرو کش

يا باز گذار تا بميرم
کز ديدن روزگار سيرم

(نيما يوشيج)

ری را فکر نکنی از ديدن روزگار سير شدم