سلام !
يه مدت برنامه ام خيلی فشرده بود و شما هم که حسابی منو شرمنده کرديد

الان که دارم می نويسم حدود ۲۶ ساعته که بيدارم و به زور خودمو بيدار نگه داشتم . تمام شب توی تختم وول وول خوردم و فکر کردم . اما حالم خیلی خیلی خوبه
من دارم در مورد مسئله ای که از اواخر مرداد ذهنم رو مشغول کرده فکر می کنم و تصميم می گيرم . ( بگذريم شما زياد جدی نگيريد !!! )
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از اموج نور
در زمستان غبار آلود و دود
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگرسايه ای ز امروزها ، ديروزها !
ديدگانم همچو دالان های تار
گونه هايم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
می خزند آرام روی دفترم
دست های فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از راه تا در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
می رهم از خويش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افق ها دور و پنهان می شود
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
(فروغ فرخزاد)